شبکه جهانی جام جم  
   
سامانه: داستانهاي حكمت آميز  
برچسب گونه : مقدار گونه
 
نام داستان
مرد بقال و طوطی
 
شرح داستان
مرد بقال و طوطی

روزی بود وروزگاری بود . درشهری مثل همه شهرها، بازاری بود . توی این بازار بقالی بود . بقالی که کار وکاسبی اش عالی بود . بقال قصه ما ، توی دکانش ، یک طوطی داشت . یک طوطی گویا . طوطی بقال ، فقط یک طوطی نبود ، یک دوست خوب بود و همصحبتی محبوب بود برای بقال :
در دکان ، بودی نگهبان دکان
نکته گفتی با همه سودا گران
درخطاب آدمی ، ناطق بدی
درنوای طوطیان ، حاذق بدی
القصه ، طوطی بقال ، آنقدر زیرک و باهوش بود که در نبودن بقال ، از دکانش مواظبت می کرد . با مشتری ها صحبت می کرد و مردم او را دوست داشتند . وجود طوطی در دکان بقال ، باعث شده بود که مشتری ها بقال ، روز به روز بیشتر و بیشتر شوند ، و وضع کار و کاسبی بقال ، روز به روز بهتر وبهتر شود .
روزی از روزها ، بقال برای خوردن ناهار به خانه اش رفت . طوطی در دکان تنها ماند. حوصله اش سررفت . کمی آواز خواند . لحظه ای دیگر ، از آواز خواندن هم خسته شد ، و منقارش برای لحظه ای بسته شد . تصمیم گرفت که توی دکان ، کمی بازی کند .
شروع کرد به جست و خیز . اول پرید به روی میز . بعد از آنجا پروازش را آغاز کرد. تا اینکه ناگهان ....
آری طوطی زیرک قصه ما ، بالاخره کار خودش را کرد . وشد آن کاری که نباید می شد .گوشه یکی از بال هایش ، در هنگام پرواز ،به شیشه روغن خورد . شیشه از روی میز افتاد . طوطی بیچاره در دلش گفت : « ای داد بیداد » ولی داد وفریاد و افسوس خوردن فایده ای نداشت .چون افتادن شیشه روغن همان بود و شکستن آن همان .
شیشه روغن زیر میز ، ریز ریز شد . و روغن توی شیشه ، در کف دکان جاری شد .طوطی بیچاره ترسان و حیران ، در گوشه ای ماند . دیگر ، نه حرفی زد و نه شعری خواند تا این که ساعتی بعد :
ازسوی دکان ، بیامد خواجه اش
بر دکان ، بنشست فارغ ، خواجه وش
دید پر روغن دکان و جامه ،چرب
برسرش زد ، گشت طوطی گز، زضرب
آری ، بقال مهربان قصه ما از شدت خشم ، بامبی زد برسر طوطی زیبا و زیرک قصه ما .ضربه چنان محکم و شدید بود ، که طوطی بیچاره از آن بامبی ، کچل شد . ای کاش فقط کچل می شد ! چون کار به همین جا تمام نشد. طوطی بیچاره از آن ضربه ، هم کچل شد و هم لال .بقال از کرده خود پشیمان شد . رفت واز طوطی اش عذر خواست تا شاید زبان باز کند . تا شاید دوباره حرف زدن و آواز خواندن را آغاز کند. ولی اگر از سنگ صدا برخاست ، از طوطی هم برخاست . بقال هر وقت می خواست طوطی را ناز کند ، او رویش را بر می گرداند و ساکت و خاموش ، در گوشه ای می ماند . طوطی دیگر نه حرف می زد و نه شعر می خواند .
بقال با خودش می اندیشید : طوطی ام حتما ترسید و زبانش بند آمد . چند روز دیگر حالش حتما خوب می شود و دوباره برای من ، دوستی محبوب می شود . اما طوطی :
روزکی چندی سخن کوتاه کرد
مرد بقال از ندامت ، آه کرد
ریش بر می کند و می گفت :ای دریغ
کافتاب نعمتم شد زیر میغ
آری ، بقال هر روز ریش می کند و می گریست . حق هم داشت که ریش برکند و بگرید .چون با لال شدن طوطی قصه ما ، آفتاب نعمت بقال ،واقعا به زیر میغ رفت . آسمان قلب و چشم بقال ابری شد .
بقال هر روز و هر شب ، خودش را ملامت می کرد که چرا با دست خویش ، تیشه به ریشه خود زده است ، چرا به خاطر یک شیشه روغن ، خودش را به چاه نیستی افکنده است . بقال از کار خود به شدت شرمنده بود ، و هرکس را که می دید ، می گریست و می خواند :
دست من بشکسته بودی آن زمان
چون زدم من ، برسر آن خوش زبان
البته این حرف فقط بین من و شما بماند و به جای دیگر درز پیدا نکند ، که بقال قصه ما دلش برای طوطی نمی سوخت ، بلکه دلش برای کار و کاسبی اش می سوخت که کساد شده بود.بقال از این روی ، غمگین و ناراحت نبود که طوطی اش کچل و لال شده است ، بلکه ناراحتی و غمش از این بود که دیگر مشتری هایش را از دست داده بود . کار وکاسبی اش حسابی کساد شده بود . چون بسیاری از مشتری ها به خاطر طوطی و شیرین زبانی های او ، از بقال خرید می کردند.
بقال بیچاره که از به حرف آمدن طوطی اش ناامید شد ، شروع به نذر ونیاز کرد .تا بلکه طوطی نازنینش شفا یابد و بخت بدش بخوابد و دوباره تخت خوشش بیدار گردد و کار وکاسبی اش رونق بیابد و بهتر شود . بقال با خود می گفت : کار و کاسبی ام چه رونقی داشت ! اما من احمق این رونق را به خاطر شیشه ای روغن از بین بردم . ای کاش می مردم و چنین روزهایی را نمی دیدم .
بقال هر کار که از دستش ساخته بود و می توانست ، کرد تا نطق طوطی که کور شده بود دوباره باز شود و شیرین زبانیش آغاز شود :
هدیه ها می داد هر درویش را
تابیابد نطق مرغ خویش را
بعد سه روز و سه شب ، حیران و زار
می نمود آن مرغ را هر گون شگفت
تا که باشد کاندر آید او به گفت
القصه ، از قضا آن روز ، مردی پشمینه پوش ، با سری برهنه و بی کلاه ،به دکان آمد . که سری بی مو داشت و آبله بر روی داشت . سری چون پشت طاس و طشت . طوطی از دیدن او خوشحال گشت . گویی که در دلش ، قند آب کردند :
طوطی اندر ،‌گفت آمد در زمان
بانگ بر درویش زد که : هی فلان !
درویش گر پشمینه پوش بی کلاه ، ناگاه با تعجب بسیار به سوی طوطی برگشت . طوطی نگاهی بر سر بی موی درویش انداخت و درویش را با آن نگاه حیران تر ساخت . بقال با خوشحالی چشم بر منقار طوطی دوخت که دوباره به سخن درآمده بود . طوطی بانگ برزد که :
از چه ای کل ، با کلان آمیختی
تو مگر از شیشه ، روغن ریختی !
بقال از حرف طوطی به خنده درآمد . درویش حیران بود و نمی دانست چه پیش آمده است . بقال ، حکایت را برای درویش باز گفت . درویش نیز بخندید . بیچاره طوطی گمان کرده بود که همه کلان ، گران ، مثل او شیشه روغن شکسته اند و از خواجه شان توسری خورده اند و به کلان پیوسته اند .
از قیاسش ، خنده آمد خلق را
کو ، چو خود پنداشت صاحب دلق را
و برای همین گمان نادرست طوطی است که گفته اند :
کار پاکان را قیاس از خود مگیر
گرچه ماند در نبشتن ، شیر و شیر

منبع : حکایت های مثنوی مولوی
برچسب عنوان2
مقدار عنوان2
 
HyperLink
نظرات
لطفا نظرات خود را با ما در میان بگذارید
نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی:  
متن نظر:  
لطفا متن تصویر را وارد کنید
 
sep  
JJTVN: Jaam-e Jam TV Network © 2010  

نشاني : تهران، سعادت آباد، خيابان هجدهم ، شماره 10، شبکه جهاني جام جم - کد پستي 1997984819

تلفکس: 82-22079381-21-98+
پيامک: 00447624806174
 
I کلیه حقوق مطالب این سایت محفوظ  و متعلق به شبکه جهانی جام جم است.
درج مطالب این سایت در فضای مجازی همراه با پیوند به سایت
jjtvn.ir بلامانع است. جمع آوری و توزیع دوباره مطالب ارائه شده بر روی این سایت بویژه مطالب برگرفته از برنامه های تلویزیونی این شبکه، به صورت کتاب و CD و یا در قالب سایت های میرور مجاز نبوده و قابل پیگیری است.


http://www.jjtvn.ir