۲۴ آذر ۱۳۹۶ | Dec 15, 2017
 
به شبکه جهانی جام جم خوش آمدید. / ثبت نام کنید / ورود

  • در عشق و جوانی
  • گلستان سعدی   ۱۳۹۲/۱۲/۱۲
  • در عشق و جوانی
    یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون و لیلی و شورش حال او بگفتند که با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام عقل از دست داده...
  • حکایت:
    یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون و لیلی و شورش حال او بگفتند که با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام عقل از دست داده . بفرمودش تا حاضر آوردند و ملامت کردن گرفت که در شرف نفس انسان چه خلل دیدی که خوی بهایم گرفتی و ترک عشرت مردم گفتی؟ گفت :

    کاش آنانکه عیب من جستند
    رویت اى دلستان ، بدیدنى
    تا به جاى ترنج در نظرت
    بى خبر دستها بریدندى

    تا حقیقت معنی بر صورت دعوی گواه آمدی . فذلکن الذى لمتننى فیه . ملک را در دل آمد جمال لیلی مطالعه کردن تا چه صورت است موجب چندین فتنه ، بفرمودش طلب کردن. در احیاء عرب بگردیدند و بدست آوردند و پیش ملک در صحن سراچه بداشتند. ملک در هیات او نظر کرد ، شخصی دید سیه فام ، باریک اندام . در نظرش حقیر آمد ، به حکم آنکه کمترین خدام حرم او به جمال ازو در پیش بودند و به زینت بیش. مجنون به فراست دریافت ، گفت: از دریچه چشم مجنون باید در جمال لیلی نظر کردن تا سر مشاهده او بر تو تجلی کند.

    تندر ستان را نباشد درد ریش
    جز به هم دردى نگویم درد خویش
    گفتن از زنبور بى حاصل بود
    با یکى در عمر خود ناخورده نیش
    تا تو را حالى نباشد همچو ما
    حال ما باشد تو را افسانه پیش
    سوز من با دیگرى نسبت نکن
    او نمک بر دست و من بر عضو ریش

میانگین امتیاز کاربران: 0.0  (0 رای)

برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم اینجا کلیک کنید.