۲۴ آذر ۱۳۹۶ | Dec 15, 2017
 
به شبکه جهانی جام جم خوش آمدید. / ثبت نام کنید / ورود

  • روباه زیرک
  • سایت   ۱۳۹۲/۱۲/۱۳
  • روباه زیرک
    « بابا روباه »خود را روباه زیرکی می دانست...
  • « بابا روباه »خود را روباه زیرگی می دانست . او با همسر و بچه هایش نزدیک جنگل زندگی می کرد . هر پنج بچه روباه درست مثل پدر ومادرشان ، زیبا و البته همیشه گرسنه بودند . بابا روباه و مامان روباه برای سیرکردن آنها مرتب دنبال غذا می گشتند . یک شب که هردو همراه با غذا به خانه بر می گشتند ، بابا روباه گفت :
    -بچه های ما خیلی زیرک و زیبا هستند فکر می کنم همه آنها به من رفته اند .
    همسر روباه جواب داد :
    -این قدر بلند حرف نزن ، و گرنه پلنگ صدایت را می شنود .
    -بگذار بشنود . من زیرک تر از آنم که به دام او بیفتم . شاید تو نتوانی به تنهایی از دست او فرار کنی ، اما هوش من برای نجات هردوی ما کافی است .
    همین که حرف بابا روباه تمام شد صدای غرشی در تاریکی به گوش رسید .
    -خوب ، بابا روباه من اینجایم و می خواهم هردوی شما را بخورم . مگر اینکه همان طور که گفتی ، باهوش خودت جلویم را بگیری ! آن وقت ، یک پلنگ بزرگ سیاه و زرد رنگ از میان بوته ها خارج شد . بابا روباه از شدت ترس و ناراحتی نمی توانست حرف بزند . او اصلاً نمی دانست چه کار کند چرا که اصلاً زیرک نبود . او فقط فکر می کرد که زیرک است .
    آنگاه مامان روباه به آرامی گفت :
    -چه خوب شد که شما را دیدیم ، عمو پلنگ ! شما پلنگ دانایی هستید و حتماً می توانید به سؤال مهمی که ما را نگران کرده است ، جواب بدهید .
    پلنگ ، درست مثل بابا روباه ، مغرور بود و از این که او را دانا صدا کنند ، خوشحال می شد . همچنین گفتن « عمو » به پلنگ نشان می داد که چه حیوان مهمی است .
    -بسیار خوب کمکتان می کنم . زود سؤالتان را بپرسید تا گرسنه تر نشده ام .
    مامان روباه ادامه داد :
    -عمو پلنگ ، من و شوهرم صاحب پنج بچه روباه زیبا هستیم . اما هنوز نمی دانیم کدامیک از آنها بیشتر شبیه من و کدام یک بیشتر شوهرم هستند . شما آنقدر دانایید که با یک نگاه حتماً جواب این سؤال را پیدا خواهید کرد . آیا به ما این افتخار بزرگ را می دهید ؟ پلنگ خیلی خوشحال شد . با خودش فکر کرد :
    -پنج بچه روباه چاق و چله هم علاوه بر این دو روباه نادان به شامم اضافه شد !
    آن وقت گفت :
    - مرا به طرف خانه تان ببرید . بچه ها را به من نشان دهید تا به سؤالتان جواب بدهم .
    هرسه حیوان به دنبال هم راه افتادند . سرانجام به سوراخی که به لانۀ روباه ختم می شد ، رسیدند .
    مامان روباه گفت :
    -بابا روباه ، برو به بچه ها خبر بده که عمو پلنگ چه افتخار بزرگی به ما داده است .
    پلنگ غرش کنان گفت :
    -عجله کن !
    بابا روباه با عجله هرچه تمام تر ، مثل برق و باد در سوراخ ناپدید شد . مامان روباه و پلنگ با هم ، کنار سوراخ منتظر ماندند ، اما نه از روباه خبری شد ، نه از بچه روباه ها .
    پلنگ که حوصله اش سر رفته بود و احساس گرسنگی می کرد ، گفت :
    -شوهرت کجاست ؟ بچه روباه ها کجا هستند ؟
    مامان روباه گفت :
    -عمو پلنگ ، اجازه بدهید به دنبالشان بروم .
    -بگو عجله کنند .
    -چشم عمو پلنگ .
    مامان روباه داخل سوراخ پرید . پلنگ به انتظار نشست . پلنگ عصبانی ، خسته و مهم تر از همه ، گرسنه بود . ناگهان متوجه کلۀ پر مغز و چشمان براق مامان روباه شد که از سوراخ ، دزدکی نگاهش می کرد .
    مامان روباه گفت :
    -عمو پلنگ ، دیگر نیازی به زحمت شما نیست . بابا روباه جواب را پیدا کرد . او می گوید ، هرپنج بچه روباه به زیرکی و زیبایی مادرشان هستند .
    پلنگ غرشی کرد و به طرف سوراخ پنجه انداخت . اما مامان روباه به سرعت فرار کرد و مثل برق در سوراخ ناپدید شد .
    پلنگ آن شب را بدون شام گذراند . بابا روباه هم دست از خودستایی برداشت . چون حالا می دانست که همسرش دانا ترین و زیرک ترین عضو خانواده است .

میانگین امتیاز کاربران: 0.0  (0 رای)

برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم اینجا کلیک کنید.