۳۰ مهر ۱۳۹۶ | Oct 22, 2017
 
به شبکه جهانی جام جم خوش آمدید. / ثبت نام کنید / ورود

  • مهمان از مهمان خوشش نمی آید ، . . .
  • سایت   ۱۳۹۲/۱۲/۱۷
  • مهمان از مهمان خوشش نمی آید ، . . .
    خاله مورچه آنقدر خسیس بود که نگو ! توی انبارش برای دَه زمستان غذا داشت...
  • خاله مورچه آنقدر خسیس بود که نگو ! توی انبارش برای دَه زمستان غذا داشت ؛ اما باز هم غذا جمع می کرد. از بَس چیزی نمی خورد لاغر و مُردنی شده بود. نه به خانۀ کسی می رفت و نه کسی را به خانه اش دعوت میکرد . تک و تنها زندگی می کرد . روزی از روزها ، خاله سوسکه راه افتاد و به خانۀ او آمد. لای در باز بود . خاله سوسکه تَق و تَق و تَق به در زد و گفت : صاحبخانه، مهمان نمی خواهی ؟
    کسی جواب دَر زدن را نداد . خاله سوسکه دوباره در زد ، باز هم کسی جوابش را نداد . آن وقت در را باز کرد و رفت گوشه ای نشست و گفت : صاحبخانه هرکجا باشد ، الآن می آید !
    چیزی نگذشت که آقا قورباغه آمد تَق و تَق و تَق و به در زد و گفت : صاحبخانه، مهمان نمی خواهی ؟
    خاله سوسکه خودش را به خواب زد .
    آقا قورباغه دوباره در زد . وقتی دید کسی جوابش را نمی دهد ، از لای در آمد تو و گفت : صاحبخانه هرکجا باشد، الآن می آید !
    تا چشم آقا قورباغه به خاله سوسکه افتاد ، گفت: تو کی هستی ؟ شاید برای دزدی آمده ای !
    خاله سوسکه چشمش را باز کرد و با ناراحتی گفت : خودت دزدی ! من مهمان خاله مورچه هستم. آقا قورباغه گفت : مهمان؟ ! ریخت و قیافۀ تو مثل گداهاست .
    خاله سوسکه گفت : خودت را توی آینه نگاه کرده ای ؟ صد رحمت به گدا !
    آقا قورباغه سینه اش را جلو داد و گفت: گدا ؟ من مهمان خاله مورچه هستم ! خودش مرا دعوت کرده .
    خاله سوسکه با قهر و ناز گفت: خاله مورچه چند بار مرا دعوت کرده ، تا امروز توانستم به سراغش بیایم .
    آقا قورباغه عصبانی شد و گفت: مگر تو کی هستی که به مهمانی دعوتت کنند ؟ مهمان باید صدای قشنگی داشته باشد، مثل من ! این را گفت و زد زیر آواز ، غُور ، غُور ، غُُور . . . . . .
    خاله سوسکه داد کشید: وای ی ی ی ی ..... گوشم کَر شد. به تو هم می گویند مهمان؟ مهمان باید دست و پا بلوری باشد . به دست و پای من نگاه کن !
    آقا قورباغه قاه قاه خندیدی و گفت : چه دست و پایی صد رحمت به دست و پای خَرخاکی!
    آقا قورباغه روبروی خاله سوسکه ایستاد و گفت : من هم دوست ندارم مهمان خاله مورچه باشم و چشمم به چشم تو بیفتد . برو بیرون !
    آقا قورباغه و خاله سوسکه دعوایشان شد. این غُور غُور می کرد و آن جیرجیر می کرد .
    خاله مورچه با تعجب تماشایشان می کرد. او از همان اوّل که آنها را دید ، پرید و گوشه ای قایم شد. همۀ حرفهایشان را شنیده بود. می خواست جلو بیاید و چیزی بگوید که آقا موشه از اره رسید. دید که آقا قورباغه و خاله سوسکه،  با هم دعوا می کنند . جلو رفت و گفت : چی شده ؟ چرا دعوا می کنید ؟
    خاله سوسکه گفت : من مهمان خاله مورچه هستم و از این آقا قورباغه اصلاً خوشم نمی آید .
    آقا قورباغه گفت : نخیر ! من مهمان خاله مورچه هستم و از این خاله سوسکه اصلاً خوشم نمی آید .
    آقا موشه گفت : خاله مورچه اصلاً مهمان دوست ندارد . او آنقدر خسیس است که نه به خانۀ کسی می رود و نه کسی را به خانه اش دعوت می کند . اگر بیاید هردویتان را از اینجا بیرون می کند.
    بعد هم خندید و گفت: راستی که خوب گفته اند: مهمان از مهمان خوشش نمی آید ، صاحبخانه از هیچکدام !
    خاله مورچه با خجالت از جایی که قایم شده بود ، بیرون آمد و گفت: نه ! من از امروز مهمان هایم را دوست دارم .
    خاله سوسکه و آقا قورباغه و آقا موشه با تعجّب به خاله مورچه نگاه می کردند .

میانگین امتیاز کاربران: 0.0  (0 رای)

برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم اینجا کلیک کنید.