۲۴ آذر ۱۳۹۶ | Dec 15, 2017
 
به شبکه جهانی جام جم خوش آمدید. / ثبت نام کنید / ورود

  • کوه به کوه نمی رسه ، . . .
  • سایت   ۱۳۹۲/۱۲/۱۷
  • کوه به کوه نمی رسه ، . . .
    روزی و روزگاری ، در دامنه دو کوه بلند و سر به فلک کشیده ...
  • روزی و روزگاری ، در دامنه دو کوه بلند و سر به فلک کشیده ، دو آبادی بود . یکی « بالا کوه » نام داشت و دیگری « پایین کوه » . چشمه ای پر آب و خنک از دل کوه می جوشید ، از آبادی « بالاکوه » می گذشت و به آبادی « پایین کوه » می رسید . این چشمه زمین های هر دو آبادی را سیراب می کرد . مردم بالاکوه و پایین کوه در کنار هم با دوستی و برادری زندگی میکردند و روز و روزگارشان به خوبی و خوشی می گذشت ، تا اینکه . . .
    روزی ارباب بالاکوه به فکر افتاد زمینهای پایین کوه را صاحب شود . چطوری ؟ . . . . . . راهش را پیدا کرده بود . به بالا کوهی ها گفت : چشمۀ آب در آبادی ماست ، از دامنۀ « بالاکوه » بیرون می آید ، چرا باید آب را مفت و مجانی به پایین کوهی ها بدهیم؟ از امروز اگر پایین کوهی ها بخواهند آب به زمین هایشان برسد ، باید برای من کار بکنند !
    حرف های ارباب به گوش پایین کوهی ها رسید . چند روز هم ، به دستور ارباب راه آب به « پایین کوه » بسته شد .
    پایین کوهی ها به دنبال کد خدایشان راه افتادند و پیش ارباب بالا کوه رفتند ، تا از او بخواهند راه آب را به طرف آبادیشان باز کند . اما ارباب که عصبانی و خشمگین بود گفت : همان که گفتم ! باید رعیت من شوید و برای من کار کنید ، و گرنه آب به آبادیتان راه پیدا نمی کند . کدخدا با مهربانی به ارباب گفت : آبادی ما و شما ، در دامنۀ این دو کوه است . ما چه گناهی کرده ایم که در پایین کوه هستیم ؟ اگر از روز اول این دو کوه در کنار هم بودند ، امروز چشمه مال هر دو آبادی بود . دلتان مثل سنگ کوه سخت نباشد ! و به زن و بچه های ما رحم کنید !
    ارباب سبیلش را تاب داد و با خشم گفت: حرف بی خود نزن ! « بالا کوه »، « بالا کوه » است و « پایین کوه »، « پایین کوه » ! بالا کوه مثل ارباب است و پایین کوه مانند رعیت. این دو کوه هرگز به هم نمی رسند ! من اربابم و شما رعیت! اگر قبول می کنید که رعیت من باشید ، راه آب را به آبادیتان باز می کنم،        و گرنه نمی گذارم حتی یک مشک آب هم به آبادیتان برسد .
    آب چشمه به بیابانهای خشک و پر سنگ می رفت . کشتزارهای پایین کوه از بی آبی خشک می شد و مردمش آب برای خوردن نداشتند .
    کدخدا و اهل آبادی نشستند و فکر کردند که چه کار کنند تا بلای بی آبی را از آبادی خود دورکنند . هرکسی چیزی می گفت ؛
    یکی گفت : از این آبادی کوچ کنیم !
    دیگری گفت : رعیت ارباب شویم و راحت شویم !
    یکی گفت : بیل برداریم و به زور ، راه آب را به طرف آبادیمان باز کنیم !
    دیگری گفت : اگر آب را به زور به آبادی بیاوریم ، شب و روز دعوا خواهیم داشت .
    بالاخره کدخدا گفت : به جای این حرفها باید یک فکر درست و حسابی بکنیم ! آب که فقط توی چشمه نیست ! این کوه پر از آب است . باید بیل و کلنگ برداریم ، چند تا چاه بِکَنیم و قنات درست کنیم و آب را از دامنل کوه بیرون بیاوریم ، تا دیگر احتیاجی به ارباب و چشمه نداشته باشیم !
    وقتی خبر کَندَنِ چاه و قنات به ارباب رسید ، از خشم مثل لبو سرخ شد و از غصه نتوانست کلمه ای حرف بزند . بدتر از این ، خبری بود که چند ماه بعد به او رسید .
    یک روز صبح زود ، یکی از رعیتهای ارباب پیش او آمد و گفت : آب چشمه ، روز به روز کمتر می شود . دیگر نمی توانیم زمین ها را آبیاری کنیم !
    با شنیدن این خبر ، انگار دو کوه بزرگ بر سر ارباب خراب شدند . اول رنگ صورتش مثل ترب شد ، بعد هم از حال رفت و بر زمین افتاد .
    رعیت راست گفته بود .آب چشمه روز به روز کمتر می شد تا جایی که فقط برای خوردن اهل ابادی کافی بود .
    ارباب مریض و بدحال ، توی رختخوابش خوابیده بود و نمی دانست چه کند . روزی یکی از رعایا پیش او آمد و گفت : از وقتی پایین کوهی ها قنات زده اند آب چشمه کم شده است . قنات آنها آب چشمه را می مکد . چه کار باید بکینم ؟
    ارباب به سختی از جایش بلند شد و به طرف پایین کوه به راه افتاد .
    پایین کوهی ها مشغول آبیاری زمین هایشان بودند . ارباب به درِ خانه کَد خدا رفت و گفت : شما چه می کنید با این قنات تان ؟ آب به چشمۀ ما نمانده !
    کدخدا لبخندی زد وگفت : ما که کاری نکرده ایم ! قنات ما زیر پایین کوه و چشمۀ شما زیر بالا کوه است . ما کاری به چشمۀ شما نداریم .
    ارباب دید که کَد خدا درست می گوید . آن وقت با خواهش و التماس گفت : اگر آب به زمین های ما نرسد بیچاره می شویم . رحم کنید و به ما آب بدهید !
    کد خدا آهی کشید و گفت : آب که از پایین به بالا نمی رود ! چطور به شما آب بدهیم ؟ تقصیر خودت بود ! آب را به روی ما بستی و این بلا به سرت آمد .
    ارباب از ناراحتی ، مثل برگ بید می لرزید .
    کد خدا به دو کوه بلند و سر به فلک کشیده نگاه کرد و گفت : یادت هست که گفتی من اربابم و شما رعیت، و هیچ وقت این دو کوه به هم نمی رسند ؟ تو درست گفتی! هیچ وقت کوه به کوه نمی رسد ، اما آدم به آدم می رسد ! حالا تو می توانی بفهمی که بی آبی چه سخت است .
    ارباب مات و مبهوت ، لال و بی صدا ، به کدخدا نگاه می کرد .

میانگین امتیاز کاربران: 0.0  (0 رای)

برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم اینجا کلیک کنید.