۳۰ مهر ۱۳۹۶ | Oct 22, 2017
 
به شبکه جهانی جام جم خوش آمدید. / ثبت نام کنید / ورود

  • من ترسو نیستم
  • سایت   ۱۳۹۲/۱۲/۱۷
  • من ترسو نیستم
    صبح یک روز ، پروانه ی کوچولویی از پیله بیرون آمد...
  • صبح یک روز ، پروانه ی کوچولویی از پیله بیرون آمد . خمیازه ای کشید . بال هایش را چند دفعه تکان داد . خستگی اش که در آمد خواست کمی گردش کند . چند قدمی که برداشت کرم شب تاب را دید . کرم آهسته می خزید و به طرف خانه اش می رفت . او تا پروانه ی کوچولو را دید ، گفت : وای چه بال های قشنگی ؟! پروانه کوچولو با تعجب سرش را برگرداند و به بال های زرد و خال خالی اش نگاه کرد . با خودش گفت : راستی ! چه بال های قشنگی دارم !
    کرم در حال رفتن گفت : مواظب بال های قشنگ خودت باش . اگر موقع پرواز به شاخ و برگها بگیرد ، می شکند .
    پروانه کوچولو نگران شد . کمی فکر کرد . توی دلش گفت : بهتر است اصلاً پرواز نکنم این طوری هیچ وقت بالهایم نمی شکند !
    او رفت و زیر سایه ی گلی نشست . کمی بعد ، بچه مورچه ای او را دید و پرسید :
    تو چرا نشسته ای ؟ چرا مثل پروانه های دیگر پرواز نمی کنی ؟
    پروانه کوچولو گفت : چون می ترسم بال های قشنگم بشکند !
    بچه مورچه تعجب کرد . اولین بار بود یک پروانه ی ترسو می دید . چیزی نگفت :
    خیلی زود حوصله ی پروانه کوچولو سر رفت . اما باز هم دوست نداشت پرواز کند . او سرش را این ور و آن ور چرخاند . ناگهان چیز عجیبی دید . یک سوسک سیاه بزرگ داشت به طرفش می آمد . سوسک با صدای زشتی گفت : وای ! چه پروانه ی خوشمزه ای !
    پروانه کوچولو خیلی ترسید . فهمید اگر پرواز نکند ، سوسک سیاه او را می خورد ، برای همین بال زد و پرید . وقتی از سوسک سیاه دور شد نفس راحتی کشید . مدتی گذشت . اما او هنوز داشت پرواز می کرد . از بالا همه چیز زیبا بود . پروانه کوچولو ، پروانه ای شده بود مثل همه ی پروانه ها !

میانگین امتیاز کاربران: 0.0  (0 رای)

برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم اینجا کلیک کنید.