۲۷ مهر ۱۳۹۶ | Oct 19, 2017
 
به شبکه جهانی جام جم خوش آمدید. / ثبت نام کنید / ورود

  • 3 کوچولوی بازیگوش
  • سایت   ۱۳۹۲/۱۲/۱۷
  • 3 کوچولوی بازیگوش
    یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربان هیچکس نبود در یک شهر کوچک در کنار یک کوه بزرگ خانواده ای...
  • یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربان هیچکس نبود در یک شهر کوچک در کنار یک کوه بزرگ خانواده ای زندگی میکردند . دراین خانوده پدر و مادر همراه سه فرزندشان روزها را به خوبی و خوشی میگذراندند . پدر هر روز صبح زود برای انجام کار از خانه بیرون می رفت و تا دیر وقت کار می کرد تا بتواند هزینه ها و مخارج زندگی را به دست آورد ، بچه ها هم از صبح در خانه بازی و تفریح میکردند .
    مادر خانواده هم که زن مهربانی بود تمام کارهای خانه را به تنهایی انجام می داد و ناچار بود که برای خرید و بقیه کارها بیرون از خانه هم برود و کارها را انجام بدهد .
    پدر چند بار به بچه ها گفته بود :
    -بچه های عزیزم برای انجام کارها باید همه به هم کمک کنند و اگر یک نفر ناچار باشد همۀ آنها را انجام بدهد ، حتماً یک روز بیمار می شود . اما بچه های بازیگوش به این حرف پدر توجه نمی کردند .
    تا اینکه یک روز وقتی پدر دیر وقت به خانه برگشت ، متوجه شد که همسرش رنگ پریده و بیمار است . پدر ، مادر را به سرعت نزد دکتر برد . دکتر وقتی او را معاینه کرد گفت : این زن بشدت مریض است و باید به یک بیمارستان مجهزتر فرستاده شود .
    بعد هم تمام داروهایی را که زن باید می خورد روی نسخه ای نوشت و به دست مرد داد و گفت :
    این دارو ها را به همسرت بده ، اگر تا دو روز دیگر حالش بهتر نشد او را به شهر بزرگی که بیمارستان مجهزی دارد ببر .
    مرد و همسرش نزدیک صبح بود که به خانه برگشتند . بچه ها هنوز در خواب بودند .
    پدر درگوشه ای از یک اتاق تشکی انداخت و مادر بعد از خوردن داروهایش به خواب رفت . صبح زود پدر قبل از اینکه خانه را ترک کند فرزندانش را از خواب بیدار کرد و به آنها گفت :
    مادرتان به سختی بیمار شده است و به گفته دکتر باید استراحت کند اگر داروهایش را بخورد و استراحت کند و حالش بهتر شود شاید لازم نباشد که او را در بیمارستان بستری کنیم .
    به همین علت شما باید امروز در انجام کارهای خانه کمک کنید و از مادرتان هم مراقبت کنید من هم چاره ای ندارم که به سر کارم برگردم .
    یکی از بچه ها که بزرگتر از دوتای دیگر بود ، گفت :
    ولی پدر ، ما که هیچ کاری بلد نیستیم .
    پدر گفت :
    -می دانم ؛ اگر آن موقع که به شما گفته بودم که باید در کارها کمک کنید ، به حرفم توجه می کرده بودید حالا این اتقاف نیفتاده بود .
    شما قبل از انجام هرکاری فکر کنید و اگر مادرتان در خواب نبود از او هم می توانید سؤال کنید . پدر از خانه بیرون رفت ، بچه ها کنار هم نشستند .آنها به فکر فرورفته بودند و نمی دانستند که باید چکار کنند . بچه آخر که امید نام داشت به دونفر دیگر گفت :
    اگر ما بخواهیم تمام کارها را با هم انجام بدهیم ، آنوقت دچار مشکل می شویم ، چون خیلی از کارها باقی می ماند ، به نظر من باید آنها را بین خودمان تقسیم کنیم .
    فرزند وسطی که امیر نام داشت گفت : من خرید می کنم چون فکر میکنم بهتر بتوانم بهتر بتونم کارهای بیرون از خانه را انجام بدهم بچه آخر گفت :
    -من هم خانه را تمیز میکنم .
    بچه اول هم که ناهید نام داشت ، گفت :
    من هم چاره ای ندارم جز اینکه غذا بپزم و خانه را مرتب کنم برای بچه ها انجام دادن کارها خیلی سخت بود چون آنها نمی دانستند که هرکاری را چگونه باید انجام دهند تا هم درست باشد و هم تندتر انجام بشود . روز اول امیر وقتی از خرید برگشت ، متوجه شد که خیلی از چیزهایی را که خریده اصلاً لازم نداشتند امید هم وقتی خواسته بود خانه را تمیز کند ، آب زیادی را هدر داده بود . ناهید هم موقع غذا پختن غذا را سوزانده بود و چند بشقاب شکسته بود . بچه ها نا امید شده بودند آنها از اینکه در این مدت از پدر و مادرشان کارهای معمولی را یاد نگرفته بودند و دائم بازیگوشی کرده بودند ، به سختی پشیمان بودند .
    پدر آن شب با فرزندانش صحبت کرد و گفت :
    اشکالی ندارد که نمی توانید از عهده کارها بر بیایید ، شاید هر کس جای شما بود هم با همین مشکل رویرو می شد ، به همین خاطر باید بیشتر تلاش و کوشش کنید .
    به این ترتیب بچه ها تصمیم گرفتند از این به بعد در کارها به پدر و مادر کمک کنند تا هم انجام کارها را یاد بگیرند و هم اینکه دیگر چنین اتفاقی برای مادرشان نیفتد .

میانگین امتیاز کاربران: 0.0  (0 رای)

برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم اینجا کلیک کنید.