۱ آبان ۱۳۹۶ | Oct 23, 2017
 
به شبکه جهانی جام جم خوش آمدید. / ثبت نام کنید / ورود

  • حلزون
  • سایت   ۱۳۹۲/۱۲/۱۷
  • حلزون
    روزهای اول فصل بهار بود ، هوا گرم و گرم تر می شد وحیوانات ، جنب وجوش و تلاش را از سر گرفته بودند...
  • روزهای اول فصل بهار بود، هوا گرم و گرم تر می شد وحیوانات، جنب وجوش و تلاش را از سر گرفته بودند.
    آقای چهار دست، همین طور سوت زنان و شادی کنان به این طرف و آن طرف می جهید و می خندید. بعد با خودش می گفت: چه هوای خوبی بهتر است به دیدن دوستم بروم و با هم از این هوای خوب لذت ببریم .
    وقتی که به طرف خانه ی دوستش به راه افتاد ، توی مسیر پایش سر می خورد و نمی توانست درست راه برود و یک دفعه پرت شد روی زمین.
    عنکبوت از راه رسید و با دیدن ملخ که روی زمین افتاده و پهن شده بود ، حسابی خنده اش گرفت، طوری که نمی توانست جلوی خند هاش را بگیرد! ملخ خیلی ناراحت شد و گفت : عنکبوت زمین افتادن خنده دارد ؟
    عنکبوت خودش را جمع و جور کرد و گفت : نه دوست من ، تو را مسخره نمی کنم، از من ناراحت نشو ! اصلاً به من بگو ببینم چه کسی این جا را سُر کرده است تا خودم حسابش را برسم!
    یک دفعه خودِ عنکبوت هم سُر خورد و اُفتاد و هر دو با هر زحمتی که بود از زمین بلند شدند و به راه افتادند و با احتیاط قدم بر می داشتند . همین طور که می رفتند به جایی رسیدند که دیگر زمین سُر نبود .
    به جانور عجیبی رسیدند و گفتند: این دیگر چیست ؟
    او گفت: سلام ! اسم من حلزون است. بعد آن ها هم صدا گفتند: از کجا پیدایت شده؟چرا برگ ها وسبزی های مزرعه ما را می خوری ؟ تا حالا از کجا غذا به دست می آوردی ؟
    حلزون گفت: صبر کنید دوستان من ! از اول هم من این جا بودم، زمستان را داخل خانه ام خوابیده بودم! حالا بهار شده از خواب بیدار شدم .
    آن ها گفتند: ولی ما که خانه ای نمی بینیم !
    حلزون گفت : خب همین صدفی که پشت من است، خانه ی من است.آن ها با اخم گفتند اصلاً به ما مربوط نیست خانه ی تو چه شکلی و کجاست ؟ چرا زمین را سُر کرده ای و چه طوری این کار را انجام دادی ؟
    حلزون گفت : بله من این کار را کرده ام ولی دلم نمی خواست این طوری بشود و شما زمین بخورید ! من مجبورم برای حرکت کردن این مایع لغزنده را روی زمین بپاشم و روی آن بخزم ، چون مثل شما پا ندارم و این مایع لغزنده به من کمک می کند .
    آن ها گفتند : ما نمی دانستیم که تو با چه زحمتی مجبوری راه بروی !
    از تو معذرت می خواهیم که رفتارمان بد بود !
    حلزون گفت: نه ؛ این که گفتم مجبورم به خاطر این نبود که بخواهم بگویم دارم زحمت می کشم، نه خدا مرا این طور آفریده است و این مایع لغزنده را هم در اختیار من قرار داده است، وسیلۀ راه رفتن شما پاهای تان است و من برای حرکت کردن می خزم ! همیشه هم خدا را شکر می کنم .
    ملخ و عنکبوت گفتند: ما باید از این به بعد سعی کنیم اطراف مان را خوب ببینیم و جلوی پای مان را خوب نگاه کنیم و زمین نخوریم و بعد هم کسی را سرزنش نکنیم .
    آنها با تعجب پرسیدند :حلزون جان تو که دندان نداری! چه طوری این همه برگ و سبزی را می جوی ؟ !
    حلزون جواب داد خدا به من بیش از پانزده هزار دندان داده است که در پشت زبانم مخفی شده است. آن ها از تعجب به هم نگاه کردند و گفتند: وای چه قدر دندان !
    خروس طلایی نوک زنان به طرف آن ها می آمد ، آنها پا به فرار گذاشتند ولی حلزون نتواست به تندی حرکت کند، آنها پشت یک بوته پنهان شدند وبه حلزون نگاه می کردند . خروس به حلزون که رسید چند نوک به او زد و بعد هم از آن جا دور شد.
    آن ها نگاه کردند و دیدند ، خانه حلزون صحیح و سالم آن جاست ولی از خود حلزون خبری نیست.
    ناراحت شدند وشروع کردند به گریه ، حلزون فریاد زد : من اینجا هستم ،زنده و سلامت ! برای چی گریه می کنید ؟ فراموش کردید که این صدف از من محافظت می کند ؟
    عنکبوت گفت : تو چطور توی این صدف پر پیچ و خم جا می شوی ؟
    حلزون با لبخندی بر لب گفت : من بدن نرمی دارم ، خودم را به شکل صدفم در می آورم و راحت توی آن جا می شوم . می بینید این هم یکی دیگر از شگفتی های وجود من است . در آفریده های خداوند چیزهای عجیب و شگفت انگیزی وجود دارد .
    از آن روز به بعد عنکبوت و ملخ و حلزون دوستان خوبی برای هم شدند.

میانگین امتیاز کاربران: 0.0  (0 رای)

برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم اینجا کلیک کنید.